تبليغاتX
تبسم نگاه
تبسم نگاه
همه گلدسته ها عزادارند

بنگر اي دل مزار ويران را
بار ديگر عزاي انسان را
سقف درهم شكسته ي گنبد
آن بهشت رفيع ويران را
روي دوش فرشته هاي خدا
خشت خشت طلاي ايوان را
تكه هاي شكسته ي محراب
پاره هاي عزيز قرآن را
كاشي آبي كنار ضريح
آتش غنچه هاي گلدان را
خط كوفي، شهيد هر تركش
گچ بري هاي تاق و ايوان را
آخرين ماه اين بهار ببين
ظلمت ياغي زمستان را
خيمه زد جغد بر اريكه ي باغ
تا بكوبد به هم گلستان را
اين همه كفر در ولايت عشق
هتك حرمت به ساحت جان را
اي بقيع عزيز سربركش
بنگر همچو خود مزاران را
شرم بادش كسي كه اينسان كرد
شرم بادا پليدي اينسان را
اينكه با مرقد شما كردند
اين توقع نرفته حيوان را
آدميزاده اين نخواهد كرد
برمي آيد مگر كه حيوان را
اي كبوتر به سمت سامرا
برسان نامه ي خراسان را
برسان گريه هاي خون پالا
ناله ي جانگداز ياران را
برسان خشم و اشك را با هم
اين همه خاطر پريشان را
برسان بر سپاه اهريمن
غيرت سرزمين ايران را
¤¤¤
هر كبوتر كه بال بگشوده
نامه دار غم شما بوده
همه گلدسته ها عزادارند
چشم بر گنبد شما دارند

سيدحسن طباطبايي

|+| نوشته شده توسط عرفان در ساعت |

تو ننگ مايي، سيدحسن!

نام تو را بايد
از فهرست اعراب شايسته
خط بزنيم
تو بجاي آنكه در ايوان
ويلاي ساحلي ات لم بدهي
و چرت تابستاني ات را
با دود قليان مفرح كني
تفنگ دست مي گيري
و از پشت تريبون المنار
با نعره هايت
چرت ما را پاره مي كني
تو هيچ شباهتي به بزرگان ما نداري، سيدحسن!
نه شكمت
آن اندازه است
كه از پشت دشداشه هاي سفيد
وقارت را نمايان كند
نه چفيه و عقال داري
تازه عمامه سياه سرت مي گذاري
كه ما را به ياد خميني مي اندازد
كه يك بار چرت مان را پاره كرده بود
تو ننگ مايي، سيدحسن!
بجاي آنكه در حرمسرايت بگردي
و رقص ممالك گرجي و اوكرايني ات را تماشا كني
در مخفيگاهت
كه نمي دانيم كجاست
مي نشيني و نهج البلاغه مي خواني
تو كافر شده اي، سيدحسن!
و برماست كه تو را به يهوديان اهل كتاب بسپاريم...
فقط به رسم مردان بزرگ عرب
صادق باش و بگو
برد موشك هايت
به رياض كه نمي رسد؟
اميد مهدي نژاد

|+| نوشته شده توسط عرفان در ساعت |

مي نويسم به رنگ سرخ

می نویسم به رنگ سرخ،به سرخی خون شهید،به سرخی چشمان مادرشهید وبه صورت نیلی نه تنها نیلی صورت زیبای برادرم که مادرم فاطمه نیز سیلی خوردوعجیب است برما اگر چشمانمان سرخ نباشد وصورتمان نیلی.مگر می شود چشمانمان رنگی ازدل خونینمان نداشته ونیز صورتمان ازسیلی آن دست سنگین. درآن غروب سرخ رنگ و زیبا ،زیبا به دلنشینی صدای دوست به زیبایی نگاه دوست که در جمع بهترین بندگان خدا می گفت ومی گفت وفقط می شنیدیم  و می گریستیم .دیگر لحظاتی تا شهادت برادرم باقی نمانده است.

اما امروز

خدایا اکنون که باچشمان سرخ ودل خونیین در کوچه پس کوچه های تهران قدم می زنم گویا باز صورتمان از سیلی نگاهشان امانی ندارد،خدایا اینجادیگر سنگری ندارم که از ترکش دشنامشان پناهی بگیرم،خدایا تو می دانی دستهایم دیگر توانایی ندارند که از شدت صدای سوت خمپاره های غفلت گوشهایم را بگیرند.خدایا اینجا انقدرعطر دخترکان فضا را آلوده نموده که دیگر آن ماسکهای شیمیایی هم دردی دوا نمی کنند.خدایا تو شاهد باش که ازغم غربت یاران شهیدم می نویسم.آری برادرم،بگذاربرصورتمان سیلی زنند مگر با مادرمان فاطمه چنین نکردند.بگذار عکست را ازدیوارشهرمان پاک کنند ،شهرما سهم تمام عاقلان هست و من و تو امروز دیوانه ای بیش نیستیم.آری برادرم تو دیوانه ای 14 ساله بودی که سهم تو از این دنیا فقط ...

اصلا مگر تو نشنیدی صدای ان دخترک بدحجاب راکه باطعن به من می گفت:چه کسی آنها را مجبور نمود به جبهه روند نمی بایست می رفت .آری تو دیوانه ای بیش نیستی و من نیز.

چرا ای برادرم گهگاهی عکسی و صدایی از تو در روایت فتح آن شهید عشق می بینیم مگر نمی دانی که حضورت موجب رنجش خاطرآن دخترکان طناز و عشوه گر شهرمان می شودو یاد مرگ لحظات خوششان را پریشان می نماید ،راحتمان بگذار .یاد شبهای برره بخیر که می دیدیم و سرخط می شدیم...

بگذار شبهای تهران بدون تو و بدون یاد تو باشد که امروز چنین بیشتر پسندیده باشد.برادرم خون تو سهم خودت بود به ماربطی نداردرفتن تو، راست می گوید ان دخترک با دوست پسرش تومجبورنبودی.

تو می توانستی باشی و شریک در لحظات خوششان.

دست از سرم بردار ای برادرشهیدم بگذاربخوانند :

 

ای ایران ای مرز پر گهر       ای خاکت سرچشمه هنر

دور از تو انـدیشه  بـدان         پایـنده مانی  و جــاودان

 

این تو نبودی که با خونت اندیشه بدان را دفع نمودی پس حقی نداری .

بگذار دنیا طلبان لذت پرست بکام خود شادباشند بیا من وتو هم به یاد اخرین شب ،شب والفجرهشت شاد باشیم.آن رود خروشان را که یادت هست قسمهای بچه ها را به مادرشان فاطمه زهرا (س)که یادت هست،هنوز یادم هست که می گفتی ای مادرم زهرا این ابها مهریه تو هست امشب بگوآرام باشند تا بچه ها بتوانند عبور کنند.قسم می دادی فاطمه را،خدایا هنوز صدای زیبای برادرم درگوشم طنین اندازاست:

نسیمی جان فزا میآید             بوی کرببلا می آید

دیگر چند قدمی تا قبربرادرشهیدم نمانده است دنیا سهم تو ای دخترک بدحجاب تهران،بپوش هرآنگونه که می پسندی عشوه گری کن به هرروش که می توانی هرجا عکس برادرم رادیدی پاره کن اما فقط برادرم رادیوانه مپندار که اگر تودراین عالم لذتی دروجودت یافتی ودرجستجویش وارضایش برآمدی برادر من نیز صورتی دید و صدایی شنید،صدایش نه ازجنس متال بود و نه ازجنس پاپ ،صدایش از جنس نور بود وصورتش هم نیزازجنس نور. اینک برادرم ان سوی کارون برروی سیمهای خاردار افتاده است و من ناتوان از توقف بایک نگاه بدرقه اش می کنم وبه راهم ادامه می دهم...

برادرم رفت ویافت انچه که در انتظارش بود وتوندیدی صورت خونینش را بسیار زیباتر از صورت بزک کرده یتان بود. دنیا سهم شما اما به رسم معرفت و یا حجب وحیا اگرکمی مانده باشد فقط یک درخواست دارم که وقتی از کوچه های شهرمان عبور می کنید مواظب باشید پا جای قدمهای برادرم نگذارید که او از جنس نور بود...
|+| نوشته شده توسط عرفان در ساعت |

تو از یادم نمی روی ای حسین(ع)

برهنه به بستر بی کسی افتم تو از یادم نمی روی

خاموش به رساترین شیون ادمی تو از یادم نمی روی

سفری ساده ازتمام دوستت دارم تنهایی تو از یادم نمی روی

گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار تو از یادم نمی روی

سوزن ریز بی امان باران برپیچک وارغوان تو از یادم نمی روی

تو بامن چه کرده ای که از یادم نمی روی

|+| نوشته شده توسط عرفان در ساعت |

اینجا مجنون است،بگوشم!

اخرین باری که سید رادیدم،درگرماگرم عملیات خیبر بود.هیچ وقت یادم نمی رود.ان روزرفتم درسنگری که شهید زین الدین انجا بود.روحیه خیلی عجیبی داشت.فشارکاروخستگی جنگی که طولانی شده بود،حتی برای یک لحظه هم خسته اش نکرده بود.بخصوص اصلا معلوم نبود تا یک دقیقه دیگر ممکن است چه اتفاقی برای همگان رخ دهد.حالا شما تصورکنید سیدحمید انجا باشدمی شودنورعلی نور. انروز،روزسختی بود برای همه.بخصوص برای حاج همت ولشکرش،لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص).قرارشده بودیک گروهان یا کمترمأمورشوندبه لشکر۲۷ بروند برای بازسازی وکمک به حاج همت.قراربود که بروند سمت چپ جزیره مجنون که حاجی وبچه هایش انجابودند.این مأموریت رادادند به سیدحمیدتابرودخط راتحویل بگیرد.یادم است مقرفرماندهی لشکر ثارالله درسمت راست جاده،وسط جزیره جنوبی،نزدیک کارخانه نمک ونزدیک خط بود.اتش دیوانه بود ومی ریخت روی سنگر.حاج قاسم هم انجا بود وخط رافرماندهی می کرد.حاج همت وسیدحمیدامدندانجاوواردسنگرشدند،سنگری دوروخیلی کوچک.جاکم بود،نشستیم.حاج همت وحاج قاسم صحبت هایشان راکردندوقرار شدمن هم همراهشان بروم تاخط راتحویل بگیریم وشب هم شناسایی داشته باشیم .حاج همت وسید ازحاج قاسم خداحافظی نمودندورفتندسوارموتورشدندقبل ازاین که سوارموتورشوند من به سید گفتم:بگذارمن ترک موتورحاجی بنشینم!گفت:پس من؟گفتم:توباموتورمن بیا!لبخند زدوقبول کرد.حالا می فهمم که لبخندش معنای خاصی داشت.رفتم سوارموتورحاج همت شدم.اماده رفتن بودیم که حاج قاسم صدایم زد وگفت کارم دارد.از موتورامدم پایین ورفتم طرف حاج قاسم وحرفش رازد.برگشتم دیدم سیدبازرفته نشسته ترک موتورحاج همت.اتش انقدرزیادوفرصت کم که معطلی معنا نداشت.پیش خودم فکرکردم حتماسیدفکرکرده کارم زیاد طول می کشدوزودرفته سوارشده که بروندسرقرارشان.به من گفت:

توبا موتورخودت بیا،بعداگرفرصت شد،بیاسوارموتورحاجی شو!

انگارازچیزی خبرداشت که می خواست دل مرا بدست اوردودلگیرنباشم. راه افتادیم.انها جلو من پشت سرشان.فاصله مان یکی دومتری می شد.سنگرپایین جاده بود وبرای رفتن روی پد وسط می بایست از پایین پد می رفتیم روی جاده واین کارباعث می شد سرعت موتورکم شود.عراقی ها روی ان نقطه دید داشتند .تانکی مستقرکرده بودند وهروقت که ماشین یا موتوری پایین وبالا می شدونورافتاب به شیشه هایشان میخورد،گلوله اش راشلیک می کرد.ماموتورها رااستتارکرده بودیم وبا این حال باز مارامی دیدند،چون فاصله نزدیک بود.طبق معمول گلوله ای شلیک نشد.یک حسی به من می گفت گلوله شلیک می شود.حاج همت راصدازدم وگفتم :حاجی،این جاراپرگازتربرو!انگارحرف کفرامیزی زده باشم،چرا که هنوز بعدازاین همه جنگیدن ودیدن خیلی چیزهانفهمیده ام که هرگلوله ای که شلیک می شود،باهدف خاصی است که خداوند مقرر کرده،هرگلوله اگرقسمت کسی باشد ،هیچ کس نمی تواند جلوی انرابگیرد.انگارروی گلوله اسم شهیدش رانوشته بودند.بالاخره گلوله شلیک شد ودودی غلیظ امدبین من وموتورحاج همت قرارگرفت،صدای گلوله وانفجارش موجی را به طرفم اورد که باعث شد تاچند لحظه گیج ومبهوت بمانم،ونفهمم که چه اتفاقی افتاده است.رسیدم روی پدوسط وازمیان دود وباروت بیرون امدم وبه به رفتن خودم ادامه دادم.انگاریادم رفته بود که چه اتفاقی افتاده وبا چه کسانی همراه بودم.یکدفعه متوجه موتوری شدم که سمت چپ جاده افتاده بود .دوپیکرروی زمین افتاده بودند.پیش خودم گفتم اینها کی شهیدشده اند که ازصبح تاحالا من انها راندیده ام ؟به ارامی ازموتورپیاده شدم وبه طرف انها رفتم.اولین نفررا که برداشتم(حاج همت) دیدم تمام یدن سالم است،فقط صورت ندارد.انگارموج تمام صورتش راقطع کرده بودواصلا شناخته نمی شد.دریک لحظه همه چیزیادم امد،حرکتمان ازپیش حاج قاسم و حرف زدنم باسید وحرکت مان به سمت پدوبعدانفجار.عرق سردی به پیشانی ام نشست .دویدم ورفتم سراغ نفردوم.اوهم به روافتاده بود.نمی توانستم باورکنم اوسید حمیداست.چون همیشه ازلباس ساده اش می شدشناختش.

وقتی به نوع شهادت این دوشهیدفکرکردم،یادچهره هاشان افتادم ودیدم هردوی انها یک نقطه مشترک دارندوان هم چشمهای زیبای انها بود،که خداوند گرفته بود.

مهدی شفازند
|+| نوشته شده توسط عرفان در ساعت |

اي گنبد،چگونه فروريختي برقلب من،چگونه فشردي روحم را وجاري نمودي اشکم را وشکستي توبغضم را.

اه،اي اشک من اي اشک تو،ايا مي توان هماره جاري بودتاخيساندن پايه هاي کاخ کفر،ونظاره کنيم فروريختن کاخ سفيدرا.

ايا خفاشان کاخ سفيد اينگونه باور دارند که مي توانند چرکين عقده هاي صهيونيسم را اندک تألمي دهند.

مگرندانستند که کربلا روديست ازخون اهل ولا وباريختن خون هرشهيدي خروشانتر خواهد شد وروزي خواهدامدکه اين رود

سدهاي سست قدرت شمارافروشکندوچون فرعونيان درنيل خون غرقتان نمايد.

اي امام غريبم تسليت شيعيانت راپذيراباش .

|+| نوشته شده توسط عرفان در ساعت |

شهيد اندرزگو مجاهدي بي بديل
در آسمان خونرنگ انقلاب اسلامي ايران، ستاره هايي درخشيدند كه سينه شب سياه ستم را دريدند و قلب سياه دلان بيدادگر را با خنجر نور نشانه گرفتند. خواب اهريمنان را براي هميشه تاريخ پريشان كردند و براي كوخ نشينان نداي اميدبخش «اليس الصبح بقريب» سردادند. شهيد سيدعلي اندرزگو، يكي از درخشانترين اين ستارگان است كه در پيشبرد انقلاب اسلامي، نقشي به سزا داشت.
مبارزي نستوه كه بدون هيچ وابستگي به گروهك هاي ملحد و التقاطي، خط سرخ مبارزه را، تحت ولايت امر، تا انتها ادامه داد و بدون شك يكي از قافله سالاران اين حركت الهي است.
سرداري كه طنين گامش و هيبت نامش لرزه بر اندام رژيم پوشالي شاهنشاهي افكنده بود. روحاني باصلابتي كه چريكي مؤمن بود و مصداق بارز في الارض مجهولون و في السماء معروفون (خطبه110 نهج البلاغه)
در اعدام انقلابي حسنعلي منصور، گروهي مسئوليت شناسايي را به عهده گرفتند و عده اي دست اندركار تهيه ابزار لازم شدند و تعدادي نيز به عنوان مجري حكم الهي تعيين گرديدند. نقش شهيد اندرزگو در اين ميان به عنوان ناظر و تمام كننده تعيين شد تا اگر گلوله هاي شهيد بخارايي به منصور اصابت نكرد او كار را تمام كند.
در تيرماه 1346 يكي از همكاران افتخاري ساواك- كه منافقانه در صف مبارزين قرار داشت و با خيانت هاي خويش، بسياري از مبارزان را به مسلخ مي كشاند، گزارش مي دهد كه سيدعلي اندرزگو به تازگي از عراق به ايران آمده و حامل پيش نويس اعلاميه امام«ره» درخصوص وقايع خاورميانه است. ضمناً در خيابان غياثي رؤيت شده است. به دنبال اين گزارش منازل مسكوني برادر و دائي سيدعلي كه در اين آدرس قرار داشت مورد بازرسي ناگهاني قرار مي گيرد و از رفت و آمدهاي آنان مراقبت به عمل مي آيد تا جائيكه شماره هاي دوچرخه و موتور براي پيگيري ساكنين استعلام مي گردد. ولي بازهم گزارش هايي از سر عجز و نااميدي در شناسايي و دستگيري وي تهيه و به سلسله مراتب ارسال مي گردد.
ساواك براي دستگيري شهيد اندرزگو تلاش گسترده اي را بكار مي برد حتي به كسانيكه مشابه او هستند نيز رحم نمي كند. در يكي از اسناد ساواك در اين باره آمده است.
گيرنده: مديريت كل اداره سوم(316) تاريخ 11/5/44
فرستنده: ساواك كرمانشاه شماره2569/5/هـ
موضوع سيدعلي اندرزو (اندرزگو) فرزند اسدالله
عطف به شماره 14743/316/24/3/44 در تاريخ 10/5/44 شخصي كه تقريباً شباهتي به عكس نامبرده بالا داشته وسيله مأمورين اين ساواك دستگير و چون فاقد شناسنامه بوده مورد سوءظن واقع در بازجويي خود را به نام محمدرضا قرباني فرزند سلمان متولد 1318 شميران دارنده شناسنامه 15 صادره از شميران معرفي و اظهار داشته كه براي تكدي به اين شهرستان مسافرت نموده و اشخاص مشروحه زير مقيم تهران و از منسوبين وي بوده و او را مي شناسند. عليهذا با ارسال سه قطعه عكس شخص مذكور خواهشمند است دستور فرمائيد وضع و هويت مشاراليه را از منسوبين وي تحقيق و چنانچه مورد سوءظن آن اداره كل مي باشد سريعاً اعلام دارند تا به مركز اعزام شود ضمناً شخص مذكور در اختيار اين ساواك مي باشد دائي نامبرده به نام.
1- كريم زرين بشر در تهران خيابان مازندران داراي بنگاه معاملات ملكي مي باشد.
2- پسردائي وي به نام محمود زرين بشر فرزند كريم افسر شهرباني در تهران مي باشد.
3- خانم محمود زرين بشر بنام بانو جوان در تهران در بيمارستان پهلوي در آزمايشگاه كار مي كند.
4- داماد كريم زرين بشر بنام مصطفي در تهران چهارراه سيدعلي مغازه قصابي دارد.
5- دايي ديگر بنام مختار شهرت شمس استوار بازنشسته ارتش ساكن تهران خيابان گرگان.
6- با مادر خود به نام نرگس آدرس لبنيات طاعي واقع در اول خيابان نظام آباد مكاتبه مي نموده است.
7- خود محمدرضا قرباني در سال 1338 در تهران خيابان صفا اول كوچه روزبه در مغازه قصابي ماشاءالله نام كار ميكرد.
رئيس سازمان اطلاعات و امنيت استان پنجم افشائي
خيلي فوري- آقاي صالحي سوابق محمدرضا قرباني از بخش استعلام شود- پرونده اندرزگو ارائه شود عكس مطابقت گردد.
گزارش عرضي ]تهيه[ شود پاسخ ساواك كرمانشاه داده شود 16/5(1)
رعايت كامل اصول پنهانكاري و حفاظتي در برخورد با تمامي دوستان و حتي خانواده و همراهي و همكاري با گروههاي مختلف با اسامي مستعار در داخل و خارج كشور از جمله دلائل مهم و اساسي است كه ساواك را از شناسايي و دستگيري وي عاجز مي كند .
سيدعلي اندرزگو كه با نام شيخ عباس تهراني در حوزه علميه قم رحل اقامت افكنده بود به علت فعاليت هايي كه داشت مورد شناسايي قرار گرفت فلذا از لباس روحانيت خارج شد و به چيذر آمد و در مدرسه اي كه توسط حجت الاسلام سيدعلي اصغر هاشمي تأسيس شده بود، پناه گرفت و در آنجا به دروس حوزوي ادامه داد. ولي دست تقدير پس از چند صباحي مجدداً او را آواره ديار غربت كرد تا پس از رفت و آمدهاي طاقت فرسا به افغانستان و... در كنار حريم رضوي سكني گزيد.
در سال 1347 فردي بنام بشارتيان با حمايت رژيم براي درهم شكستن روحيه مبارزين مذهبي و وارد ساختن ضربه بر پيكر حوزه علميه قم تصميم به ساخت سينما در شهرستان مذهبي قم مي گيرد. شيخ عباس تهراني وارد عمل شده و با جمع كردن عده اي از طلاب حركت اعتراض آميزي را شروع مي نمايد و براي اعلام انزجار از ساخت سينما و ياري طلبيدن بصورت جمعي به بيت مراجع تقليد حضرت آيت الله العظمي گلپايگاني و شريعتمداري مي روند كه شيخ عباس ضمن سخنراني هاي داغ مورد تشويق آنها واقع مي گردد.
عليرغم اعتراضات و تلاش هاي انجام شده اين سينما ساخته مي شود تا اينكه گروهي كه به نام گروه عباس آباد مشهور مي شود با كمك سيدعلي اندرزگو سينماي قم را منفجر مي كنند.
با دستگيري چند تن از مرتبطين سيدعلي اندرزگو توسط كميته مشترك ضد خرابكاري در تهران سيدعلي اندرزگو مجدداً شناسايي و تلفن يكي از مرتبطين در اختيار ساواك قرار داده شد. با كنترل اين تلفن بود كه ساواك به آدرس وي در مشهد نيز دست مي يابد و متوجه مي شود اين بار سيدعلي با نام مستعار جوادي به فعاليت پرداخته است. كميته اوين در اين مرحله با استفاده از تمامي شيوه هاي اطلاعاتي و با بكارگيري خود فروختگاني ذليل تا كنار دست شهيد اندرزگو نفوذ كرد و از چگونگي فعاليت هاي او مطلع گرديد.
انقلاب اسلامي درحال رسيدن به نقطه اوج است و فرياد امت مسلمان به رهبري حضرت امام خميني(ره) لرزه بر كاخ استبداد افكنده است. دستگاه امنيتي شاه در سر درگمي شديد گرفتار است دامنه تظاهرات و پخش اعلاميه ها روزبروز گسترده تر مي شود كنترل پنهاني اندرزگو گوياي اين است كه نقش او در سازماندهي گروهها و پخش اعلاميه ها حياتي و اساسي است.
شهيد سيدعلي اندرزگو شب نوزدهم ماه رمضان را در منزل دوستش رجبعلي طاهرافشار احياء گرفت و در ليله القدر از صميم دل دعاي اللهم اجعل قتلا في سبيلك را زمزمه كرد. نزديكي هاي افطار روز نوزدهم عازم منزل حاج اكبر مي شود تيم هاي عملياتي ساواك در مسير كمين كرده اند. او به دوستان و همرزمانش بارها گفته بود كه من زنده به دست ساواك نخواهم افتاد با حركتي موجبات تيراندازي مأمورين را فراهم مي كند. صدها تير به طرف او شليك مي شود تا عمق خشم و غضب مأموران تيره دل را به نمايش بگذارد.
سرانجام در آخرين شنود تلفن منزل اكبر صالحي تماس دختر وي با مغازه پدر چنين است.
«بابا نزديكي هاي خانه صداي تيراندازي آمد و يك نفر را كشتند و آقاي جوادي هم هنوز به منزل نيامده است.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-كتاب ياران امام به روايت اسناد ساواك- سردار سرفراز شهيد حجت الاسلام سيدعلي اندرزگو ، ص55

|+| نوشته شده توسط عرفان در ساعت |

رازماندن
کوه پرسید ز رود:

زیراین سقف کبود،

راز ماندن درچیست؟

گفت:«در رفتن من»

کوه پرسید:«و من؟»

گفت«در ماندن تو»

بلبلی گفت:«و من؟»

خنده ای کرد و گفت:

«در غزلخوانی تو»

اه از ان ابادی،

که دران کوه رود

رود،مرداب شود،

ودر ان،

بلبل سرگشته،سرش را به گریبان ببرد

و نخواند دیگر!

من و تو، بلبل و کوه و رودیم

راز ماندن جز

در خواندن من،ماندن تو،رفتن یاران سفرکرده مان نیست،

                                                                            بدان!

ابوالفضل سپهر                

|+| نوشته شده توسط عرفان در ساعت |